گنجور

 
نورس دماوندی

یار از دست نگارین مژه ام را تر کرد

یده ی کرده که باران سرشکم سر کرد

سادگی بس که چو آیینه نگارم دارد

گفتمش دل ز تو برداشته ام باور کرد

شد غبار نظر طالعم آثار هنر

خاک در کاسه ی آیینه مرا جوهر کرد

از طپیدن دل بی تاب چو غماز سرشک

راز عشقم به تواز آیینه روشن تر کرد

خط گلت راز حیا تازه حجابی شده است

ای پسر غنچه صفت شرم تو را دختر کرد

چشم عاشق ستم یار به شمشیر نگاه

ریخت خونم چو سرشک و مژه ام محضر کرد

دل بود گرسنه چشم غم عشقش نورس

خورد اگر یار غمش فکر غم دیگر کرد

 
 
گوهر
سنایی

آنچه دی کرد به من آن پسر سر گرغر

اندر آفاق ندیدم که یکی لمتر کرد

گفتمش پوتی و لوتی کنی امروز مرا

دست بر سر زد و پس پای سبک در سر کرد

دست در گردنم آورد پس او از سر لطف

[...]

خواجوی کرمانی

ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد

روز روشن ز حیا چادر شب بر سر کرد

اندکی گل به رخ خوب نگارم مانست

صبحدم باد صبا دامن او پر زر کرد

نتوانم که برآرم نفسی بی لب دوست

[...]

واعظ قزوینی

ای که زینت طلبی جسم ترا لاغر کرد

زینت این بس که بهر ژنده توانی سرکرد

شمع سان هرکه شبی بخت چراغش برکرد

تا سحر خاک کدورت ز جهان بر سر کرد

داشت دل را بشنیدن ز کدورت ها پاک

[...]

ادیب الممالک

این ملک زاده ات اجرای مرا آجر کرد

وجه حلوای مرا پور تو ملا خور کرد

کیسه از زر تهی و دامنم از خون پر کرد

بسکه هر روز طلبکار بمن قرقر کرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه