گنجور

 
سنایی

آنچه دی کرد به من آن پسر سر گرغر

اندر آفاق ندیدم که یکی لمتر کرد

گفتمش پوتی و لوتی کنی امروز مرا

دست بر سر زد و پس پای سبک در سر کرد

دست در گردنم آورد پس او از سر لطف

گوش و آغوش مرا پر گهر و زیور کرد

تا تو آبی خوری آن جان جهان بی‌مکری

پشتم از آب تهی و شکم از نان پر کرد