گنجور

 
نورس دماوندی

الهی رام الفت ساز این وحشی نگاهان را

که تا کردم به گرد سر چو کاکل کج‌کلاهان را

ز بالیدن شود هر ذره خورشید جهان تابی

دهد چون پرتو او پرورش بی‌دستگاهان را

غزالی در کمند وحشتم دارد که از شوخی

خیالش سر به صحرا می‌دهد آهو نگاهان را

زدی بستی شکستی خَستی آزردی و افکندی

جوابت چیست فردای قیامت دادخواهان را

دهان زخم دل خمیازه‌ی زخم دگر دارد

چه اعجاز است یا رب تیغ این مژگان سیاهان را

مرصّع قبضه خنجر، ترکی از من برده دل نورس

که می‌سازد نگار دست خون بی‌گناهان را