گنجور

 
نورس دماوندی

بحر را در دل چو عکس مهوشت جا می کند

موج را چون هاله آغوش تمنا می کند

با بزرگی در نظر چون مردمک آیم حقیر

معنی بسیار من در لفظ کم جا می کند

عشق بالا دست را جانان بود در آستین

کوهکن شیرین خود از سنگ پیدا می کند

کلک مانی چهره پرداز خجالت می شود

خامه ام چون بر ورق نقش توانشا می کند

مهوشی دارم که از عرض تجلی در خرام

نقش پایش خاک را خورشید سیما می کند

در بیابان ناله ی زنجیر ما آشفتگان

کوه را چون آه مجنون دشت پیما می کند

چون زند موج تبسم لعل می گونش به باغ

در ایاغ لاله شبنم کار صهبا می کنند

آفرین بر طرزت ای نورس که نظمت در غزل

خون ز حسرت در دل عقد ثریا می کند

 
 
گوهر
قطران تبریزی

ای نگار خند خندان یک زمان با من بخند

تا کی این خشم تو تا کی چند از این ناز تو چند

شرم بردار از میان و جام می بر دست گیر

بند بگشا از میان و لب ز خندیدن مبند

گر مرا بی‌بند خواهی بند بگشا از میان

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
سوزنی سمرقندی

ای جهانداری که در عهد تو گرگ و گوسفند

نیست این آنرا زیان کار آن نه اینرا سودمند

گوسفند از گرگ ترسان بود در ایام پیش

وندر ایام تو ترسان گشت گرگ از گوسفند

یک جهان گرگان دندان تیز بودند ارچه کرد

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

آنکه با عزمش نماید مرکب خورشید کند

وانکه با حلمش نماید توسن افلاک تند

ادیب صابر

عارضی داری که بر وی همچو من عاشق شوند

گر ز حسن او حکایت پیش حورالعین کنند

کمال‌الدین اسماعیل

آنکه با عزمش بماند مرکب خورشید کند

و آنکه با حلمش نباشد تو سن افلاک تند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه