بحر را در دل چو عکس مهوشت جا می کند
موج را چون هاله آغوش تمنا می کند
با بزرگی در نظر چون مردمک آیم حقیر
معنی بسیار من در لفظ کم جا می کند
عشق بالا دست را جانان بود در آستین
کوهکن شیرین خود از سنگ پیدا می کند
کلک مانی چهره پرداز خجالت می شود
خامه ام چون بر ورق نقش توانشا می کند
مهوشی دارم که از عرض تجلی در خرام
نقش پایش خاک را خورشید سیما می کند
در بیابان ناله ی زنجیر ما آشفتگان
کوه را چون آه مجنون دشت پیما می کند
چون زند موج تبسم لعل می گونش به باغ
در ایاغ لاله شبنم کار صهبا می کنند
آفرین بر طرزت ای نورس که نظمت در غزل
خون ز حسرت در دل عقد ثریا می کند


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.