بحر را در دل چو عکس مهوشت جا می کند
موج را چون هاله آغوش تمنا می کند
با بزرگی در نظر چون مردمک آیم حقیر
معنی بسیار من در لفظ کم جا می کند
عشق بالا دست را جانان بود در آستین
کوهکن شیرین خود از سنگ پیدا می کند
کلک مانی چهره پرداز خجالت می شود
خامه ام چون بر ورق نقش توانشا می کند
مهوشی دارم که از عرض تجلی در خرام
نقش پایش خاک را خورشید سیما می کند
در بیابان ناله ی زنجیر ما آشفتگان
کوه را چون آه مجنون دشت پیما می کند
چون زند موج تبسم لعل می گونش به باغ
در ایاغ لاله شبنم کار صهبا می کنند
آفرین بر طرزت ای نورس که نظمت در غزل
خون ز حسرت در دل عقد ثریا می کند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای نگار خند خندان یک زمان با من بخند
تا کی این خشم تو تا کی چند از این ناز تو چند
شرم بردار از میان و جام می بر دست گیر
بند بگشا از میان و لب ز خندیدن مبند
گر مرا بیبند خواهی بند بگشا از میان
[...]
ای جهانداری که در عهد تو گرگ و گوسفند
نیست این آنرا زیان کار آن نه اینرا سودمند
گوسفند از گرگ ترسان بود در ایام پیش
وندر ایام تو ترسان گشت گرگ از گوسفند
یک جهان گرگان دندان تیز بودند ارچه کرد
[...]
آنکه با عزمش نماید مرکب خورشید کند
وانکه با حلمش نماید توسن افلاک تند
عارضی داری که بر وی همچو من عاشق شوند
گر ز حسن او حکایت پیش حورالعین کنند
آنکه با عزمش بماند مرکب خورشید کند
و آنکه با حلمش نباشد تو سن افلاک تند
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.