گنجور

 
نورس دماوندی

ناقصی با من نفس از نکته سنجیدن زند

لاف هم چشمی به دریا چشمه ی سوزن زند

از قصور فهم می سازد فروغش بیشتر

برچراغ لعل بد گوهر اگر دامن زند

خصم چون بیند به کف مُهر طلای بیغشم

چون نگین چپ بسته با من سکه بر آهن زند

گرمی هنگامه ی من پرده سوز افتاده است

هر که دارد پاس عرض خویش اینجا تن زند

در مصافم خصم بی سرمایه عاجز مانده است

زخم را خود می خورد شمشیر اگر بر من زند

عالم معنی است در زیر نگین لفظ من

مُهر باید معاند بر لب گفتن زند

از کدورت هر که با صافی دلان زد بر جلا

سیلی زنگار بر آیینه ی روشن زند

آنکه اول خوشه چینی بود از صحرای ما

این زمان چون گاو شاخ جهل بر خرمن زند

هر که از حق چشم پوشد نورس از سنگین دلی

تیشه ی جرات به نخل وادی ایمن زند