گنجور

 
نورس دماوندی

دل به سودای غم او بنده شد آزاد شد

یافت گنج حسن او ویرانه شد آباد شد

از غزال چشم پرکار تو صید لاغرم

وحشی آمد رام شد نخجیر شد صیاد شد

کرد دل مشق نگاه از نرگسش آیینه وار

ساده شد پرکار شد شاگرد شد استاد شد

سبزه ی خط بر لب لعلش دل صد پاره را

مرهم زنگار شد شمشیر شد جلاد شد

داغ دل از ناخن مژگان آن شیرین دهان

بیستون شد جوی خون شد تیشه شد فرهاد شد

عقده ی غم در دل موئینم از موی میان

کوه آهن شد کمر شد خاره شد فولاد شد

بی نسیم غنچه اش نورس مرا برگ و نوا

دود دل شد موج خون شد ناله شد فریاد شد

 
 
گوهر
ناصر بخارایی

غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد

دل به زر در بست گل، دوران او بر باد شد

اهل دنیا همچو سبزه پایمال انجم‌اند

سرو بستان آنکه از بند جهان آزاد شد

در جهان بی‌خونِ دل سیمی نیاید در کنار

[...]

جامی

چون رسوم شاهی از دور فلک بنیاد شد

از دو سلطان احمد این ویرانه کاخ آباد شد

دارد این خرم ز آب تیغ باغ داد را

آنچنان کز آب جام آن رونق بغداد شد

چون کشید این خوان جود و مکرمت گرد جهان

[...]

اسیری لاهیجی

تا به فن دلربایی آن صنم استاد شد

خانه صبرم ز عشقش سخت بی بنیاد شد

وه چه بی رحم است آن عیار شوخ بیوفا

کز جفا و جور او عالم پر از فریاد شد

در غم هجران او بگذشت عمر من دریغ

[...]

صائب

دل ز پیکان در تن من بیضه فولاد شد

این خراب آباد آخر آهنین بنیاد شد

غیرت عاشق ز کار سخت گردد بیشتر

بیستون سنگ فسان تیشه فرهاد شد

گرچه از خط کم شود گیرایی حسن بتان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
واعظ قزوینی

در زمان دولت «شاه سلیمان » احتشام

آنکه از معماری عدلش، جهان آباد شد

زهره ظالم، ز بیم آن شه با عدل و داد

آب شد، چندانکه سیل خانه بیداد شد

از خزان رنگ زردی در ریاض عهد او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه