گنجور

 
نورس دماوندی

دل به سودای غم او بنده شد آزاد شد

یافت گنج حسن او ویرانه شد آباد شد

از غزال چشم پرکار تو صید لاغرم

وحشی آمد رام شد نخجیر شد صیاد شد

کرد دل مشق نگاه از نرگسش آیینه وار

ساده شد پرکار شد شاگرد شد استاد شد

سبزه ی خط بر لب لعلش دل صد پاره را

مرهم زنگار شد شمشیر شد جلاد شد

داغ دل از ناخن مژگان آن شیرین دهان

بیستون شد جوی خون شد تیشه شد فرهاد شد

عقده ی غم در دل موئینم از موی میان

کوه آهن شد کمر شد خاره شد فولاد شد

بی نسیم غنچه اش نورس مرا برگ و نوا

دود دل شد موج خون شد ناله شد فریاد شد