گنجور

 
نورس دماوندی

مشرب هر کس گرفتاری مباد

زلف او در بند دلداری مباد

قابل ادراک لذت نیست غیر

زخم تیغش بر جگر کاری مباد

دارد از خط خاطر حسنش غبار

صفحه ی آیینه زنگاری مباد

می فروشد نرگسش ناز زیاد

چشم مردم را خریداری مباد

دارد از دلجویی من یار عار

هیچ یاراز عاشقی عاری مباد

ما زچشم خویش هم ترسیده ام

در نظر ما را ز کس یاری مباد

هر که پهلو داد ظالم را چوتیغ

یک دم امساکش زخونخواری مباد

هر که مست از جام خواب غفلت است

بی خود از صهبای هشیاری مباد

کشت ما را از دوای یک نگاه

نرگسش فارغ ز بیماری مباد

ریختم رنگی به وصل کاکلش

این بنا محتاج سرکاری مباد

بی سخن چون سجده خلقش می برند

شاه بیت امروز بازاری مباد

هر که باری از دلم برداشته است

بی نصیب از رحمت باری مباد

دین ودنیا را کند فاسد حسد

این مرض بر جان کس کاری مباد

صاحب این شیوه کم آید به کار

پیشه ی اصحاب پر کاری مباد

می چکد نورس ز هر مویش نیاز

مشرب آن طره دلداری مباد