گنجور

 
نورس دماوندی

پیشانی تو مشرق صبح ملاحت است

خال لب تو تکمه‌ی جیب ملاحت است

بر زخم دل تبّسم دندان نما ز لطف

از بهر بیم بسمل ناز تو راحت است

تنها چرا تو باده حرامی شوی رفیق

با غیر عزم باده‌کشیدن قباحت است

لعل لبت که روی تبسم به غیر داشت

اکنون مرا به جای نمک بر جراحت است

آسایش وطن ز سفر دارد آرزو

از عمر هر که در طلب استراحت است

چون غنچه هیچ‌کس نخورد بر دماغ او

هرکس به رنگ نکهت گل در سیاحت است

ای مدعّی کنایه بُوَد ابلغ از صریح

چندان که ابلهی به کمال صراحت است

خونم اگر به کیش تو بدخو بود مباح

خونم نریختی سخنم در اباحت است

چون غنچه‌ی لب تو ندیده است بلبلی

نورس که نخل بند ریاض فصاحت است

 
 
گوهر
حکیم نزاری

ما را به روی دوست همه رنج راحت است

مرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است

حسن جمال و روی نکوخوش بود ولیک

آن جاست ذوق عشق که صاحب ملاحت است

می در فراق مونس بیدل بود که می

[...]

ناصر بخارایی

بر خوان حسن تو نمکی از ملاحت است

ما را از او نصیب نمک بر جراحت است

ساقی بیار راح که راحت دهد به روح

کز راح روح من همه از رنج راحت است

از تشنگی حلال نمی‌دانم از حرام

[...]

جامی

روی خوش تو مطلع صبح صباحت است

خط لب تو سبزی خوان ملاحت است

هر گوهر سخن که گذشته ست بر لبت

دری به لب فتاده ز بحر فصاحت است

دل شد جراحت از تو و این اشک سرخ هست

[...]

اهلی شیرازی

گر زخم عشق بر دل مردم جراحت است

مارا ز زخم تیر بتان چشم راحت است

گل راست حسن و بسته دهان مرا نمک

حسن نکو بسی است سخن در ملاحت است

زنگ از دلم ببرد جمالش که از صفا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه