گنجور

 
حکیم نزاری

ما را به روی دوست همه رنج راحت است

مرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است

حسن جمال و روی نکوخوش بود ولیک

آن جاست ذوق عشق که صاحب ملاحت است

می در فراق مونس بیدل بود که می

سرمایهی سخاوت و اصل سماحت است

پس بیش تر خلایق عالم مباحی اند

گر رخصت خواص به می از اباحت است

بر اهل دل ملامت و تشنیع شرط نیست

این جا به جای حسن مروت قباحت است

در دامن شکیب کشیدم به صبر پای

سیر محققانه نه کار سیاحت است

دعوی مکن نزاری و دم درکش و خموش

این جا که را محل و مجال فصاحت است

صعب است نامرادی و ناکامی و فراق

دیدار دوستان سبب استراحت است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

روی خوش تو مطلع صبح صباحت است

خط لب تو سبزی خوان ملاحت است

هر گوهر سخن که گذشته ست بر لبت

دری به لب فتاده ز بحر فصاحت است

دل شد جراحت از تو و این اشک سرخ هست

[...]

اهلی شیرازی

گر زخم عشق بر دل مردم جراحت است

مارا ز زخم تیر بتان چشم راحت است

گل راست حسن و بسته دهان مرا نمک

حسن نکو بسی است سخن در ملاحت است

زنگ از دلم ببرد جمالش که از صفا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه