گنجور

 
نورس دماوندی

چون غنچه دلم از می گلرنگ گرفته است

این آینه از صیقل خود رنگ گرفته است

تا حشر بود عیش ابد زیر نگینش

دستی که در آغوش تو را تنگ گرفته است

بی‌رنگی حُسنش زند آتش به دو عالم

دل را ز من آن شوخ به این رنگ گرفته است

بهر دل سودا زده آن صبح بناگوش

دام عجبی از خط شبرنگ گرفته است

گرمی است که تسخیر کند سخت دلان را

زان جام شرر در جگر سنگ گرفته است

از خوش‌سخنی هر که کند راه به دلها

در هر نفسی قلعه‌ی بی‌جنگ گرفته است

نورس سخنم رشته‌ی یاقوت نماید

ز بس که ز خوناب دلم رنگ گرفته است

 
 
 
صائب

از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است

این بار جنون سخت به من تنگ گرفته است

در پنجه شیرست رگ و ریشه جانم

تا شانه سر زلف تو در چنگ گرفته است

زان چهره گلرنگ خط سبز دمیده است؟

[...]

واعظ قزوینی

خود هیچ و، نقاب از خط شبرنگ گرفته است

برما شکرین لعل تو، پر تنگ گرفته است

ترسم ندهد حصه به اعضای دگر هیچ

دل، درد تو را سخت ببر تنگ گرفته است

باشد غرضش دل، که ز ابرو مژگانست

[...]

صامت بروجردی

اطراف رخت را خط شبرنگ گرفته است

افسوس که آن آینه را زنگ گرفته است

هر سو نگرم تیر جفایی به کمین است

خوش در سر بخت دل ما تنگ گرفته است

از دیر خرامیدن تیرت عجبی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه