گنجور

 
صامت بروجردی

اطراف رخت را خط شبرنگ گرفته است

افسوس که آن آینه را زنگ گرفته است

هر سو نگرم تیر جفایی به کمین است

خوش در سر بخت دل ما تنگ گرفته است

از دیر خرامیدن تیرت عجبی نیست

گر دیر حنای دل ما رنگ گرفته است

یک جا سپه غمه و یک جا صف مژگان

در کوی تو امشب ز دو جا جنگ گرفته است

دیروز پر و بال مرا ناز تو بشکست

امروز برای که دگر سنگ گرفته است

ای جان جهان‌گر بکشی و رب نوازی

دل نیمه جان را به سر جنگ گرفته است

در عشق تو از نام به تنگ آمده (صامت)

چندیست که دیوانه ره ننگ گرفته است

 
 
 
زنده‌رود
صائب

از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است

این بار جنون سخت به من تنگ گرفته است

در پنجه شیرست رگ و ریشه جانم

تا شانه سر زلف تو در چنگ گرفته است

زان چهره گلرنگ خط سبز دمیده است؟

[...]

واعظ قزوینی

خود هیچ و، نقاب از خط شبرنگ گرفته است

برما شکرین لعل تو، پر تنگ گرفته است

ترسم ندهد حصه به اعضای دگر هیچ

دل، درد تو را سخت ببر تنگ گرفته است

باشد غرضش دل، که ز ابرو مژگانست

[...]

نورس دماوندی

چون غنچه دلم از می گلرنگ گرفته است

این آینه از صیقل خود رنگ گرفته است

تا حشر بود عیش ابد زیر نگینش

دستی که در آغوش تو را تنگ گرفته است

بی‌رنگی حُسنش زند آتش به دو عالم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه