چون غنچه دلم از می گلرنگ گرفته است
این آینه از صیقل خود رنگ گرفته است
تا حشر بود عیش ابد زیر نگینش
دستی که در آغوش تو را تنگ گرفته است
بیرنگی حُسنش زند آتش به دو عالم
دل را ز من آن شوخ به این رنگ گرفته است
بهر دل سودا زده آن صبح بناگوش
دام عجبی از خط شبرنگ گرفته است
گرمی است که تسخیر کند سخت دلان را
زان جام شرر در جگر سنگ گرفته است
از خوشسخنی هر که کند راه به دلها
در هر نفسی قلعهی بیجنگ گرفته است
نورس سخنم رشتهی یاقوت نماید
ز بس که ز خوناب دلم رنگ گرفته است