گنجور

 
نورس دماوندی

در این باغ آن بلبل آیین فغانم

که چون غنچه زد جوش گل آشیانم

گل عارض حور نقشی زکلکم

بساط ارم طرحی از بوستانم

تجلی فروز است شمع ضمیرم

کشد شعله ی طور سر از دخانم

مجرد چو اندیشه ی عرش سیرم

مقدس چو تسبیح رو حانیانم

محیط صفا موجی از آبرویم

بهار وفا نقشی از گلستانم

به نوری است تابنده شمع شعورم

که پروانه شد روح اشراقیانم

فروغ معانی و نور حقایق

چو آب گهر تابد از مغز جانم

الهی است مشایی از فیض نطقم

که قانون اشراق دارد بیانم

به خورشید خندد هلال بنانش

عطارد کند خامه گر استخوانم

چو خاموش کردم ز نور معانی

بود داغ خورشید مهر دهانم

به طور سخنم گر ندیدی کلیمی

ببین بی سخن در تکلم زبانم

خطوط شعاعی است مژگان اعمی

چو روشن شود چشم حرف از بیانم

بلاغت شمیمی ز گلزار فکرم

فصاحت نسیمی است از بوستانم

از آن عطر معنی است در هر دماغم

که چون غنچه دل شد یکی با زبانم

ورق گشت فردوسی از فیض نظمم

بنان انوری شد ز کلک بیانم

به توضیح الفاظ و تصویر معنی

عجب سحر پرواز معجز بیانم

چو الطاف معشوقی از لطف انشا

تسلی ده خاطر عاشقانم

ز نظم جهانگیر و اقبال فطرت

به تسخیر آفاق صاحبقرانم

به طرح غزل عقل دیوانه گردد

ز سحر حلال پریزادگانم

نی خامه فواره ی نورگردد

ز مهتاب فیض هلال بنانم

فکندم چو زورق به بحر تفکر

ببین بال جبریل را بادبانم

به حسن خط آرایش روزگارم

به اندیشه معمار کون و مکانم

ز پیرایه ی صورت خط چه گویم

که بتخانه ی چین بود قطعه دانم

نجابت فروغی است از شمع ذاتم

اصالت حریمی است از خاندانم

در اقلیم اندیشه مالک رقابم

به شمشیر تدبیرگیتی ستانم

نهان گنج اقبال در آستینم

عیان جبهه ی صدر از آستانم

زمین گیرم اما چو اندیشه ی دل

بودابلق چرخ در زیر رانم

ببین نورس نخل باغ وجودم

شرفنامه ی منشی کن فکانم

فریدون نشانم به تسخیر گیتی

به کف خامه چون اختر کاویانم

چو رستم به آوردگاه معانی

ببین در بر لفظ ببر بیانم

به فر فریدونی امروز حاسد

چو ضحاک باشد ز زندانیانم

چو انفاس عیسی در احیا موتی

دماوند را زنده دارد نشانم

سخن گسترانند در عرض خجلت

ز پیشینیان تا به آیندگانم

سخن شاهد حال بر مدعایم

قبول است برهان نطق و بیانم

که راهست یارای هم چشمی من

که در چشم احول وحید زمانم

همین نیست آثار صوری کمالم

به ناموس مانوس پیغمبرانم

به خونگرمی از مهر خورشید فیضم

چو شمع تجلی ز روشندلانم

به اقبال همت کز او خار و خارا

رساند زری واهب امتنانم

کند زر نشان دامن خاکیان را

چو خورشید سر پنجه ی زر فشانم

ز فرط غلویم به کیش مروت

که بی شبهه و ریب مغفور از آنم

اگر دامنی رارسد نوک خاری

خلش دارد آن خار در جیب جانم

زشرح غنای طبیعت چه گویم

که از سیر چشمان این سبز خوانم

به خصم است بی پرده روی خطابم

بود شسته از لوث غیبت زبانم

چو خورشید درعرصه گاه شجاعت

کند جرات ایجاد تیغ و سنانم

جگر گوشه ی نیش افعی است کلکم

عروق هنر بربست زه بر کمانم

به ظاهر نبینی چنین خاکسارم

که در هر مصافی جهان پهلوانم

قوی تر زبازوی مریخ چنگم

ز خورشید کشور ستان تر سنانم

موید به روح القدس چون نباشم

که لشکر کش از خیل کروبیانم

بود زیر زین ابلق روزگارم

به کف باشد از دور گیتی عنانم

هم از کوی خورشید زرین قطاسم

هم از اطلس چرخ برگ توانم

چو شد مسند همت آرامگاهم

بود مهد افلاک تخت روانم

به حدی بود حدت فهم و حدسم

که درعرض اسرار افلاکیانم

زمن گل کند حسن یکتایی حق

که در حق شناشی وحید زمانم

بدان بی سبب شهره ی روزگارم

که آرایش دور آخر زمانم

کند خصم اثبات جهل از حماقت

که گوید به نقص تو همداستانم

چنان خاص در عالم اعتبارم

که مستغنی از حرمت عامیانم

بزرگان و خردان ثناگسترمن

هم از دین و دانش هم از قدر و شانم

کمالم چرا داغ نقصان نسوزد

که درعهد تقصیر این ناقصانم

مدان از ره عجز اگر خاکسارم

به زور خود افتاده از همگنانم

حصاری چو آب گهر از قبولم

ز جوهر بود خار در جیب جانم

فروزندگی سوخت چون شمع بزمم

زبان آوری مهر زد بر دهانم

چو گل زخم ناسوری از آب و رنگم

چو آیینه در زنگ این زنگیانم

اگر باشد انصاف و چشم تمیزی

سزاوار تعظیم شاهنشهانم

چو سود از توانایی است دست فکرم

که در کار خود عاجز و ناتوانم

بود طالع چشمم از مردمی ها

نبینم خود و کار بین جهانم

چو ذالنون شدم طعمه ی نون نقصان

چو دونان نخواهند بر کف دونانم

ز بس کرده ام خو به بی نافی اکنون

نه از آدمی بلکه از قدسیانم

از این نام خشکم خراشیده شد دل

به وضع نگین گر زنام آورانم

هنوز است تیغ هنر در نیامم

هنوز است گنجینه در خاکدانم

همین است معراج فخریه ی من

که خاک کف پای افتاد گانم

غرض های چندی است منظور خاطر

از این خودستایی که بیزار از آنم

چه حاجت به فخریه دارد قبولم

که خود قابلیت بود ترجمانم

به این مایه آزادگی در حقیقت

غلام شهنشاه گیتی ستانم

سلیمان دوران جهانبان اعظم

که از لطف او جسم شد رشک جانم

فلک رتبه ای کز زمین بوس قدرش

برد سجده بر خاک راه آسمانم

سپهر اعتلایی که در سایه ی او

بود فرق همسایه ی فرقدانم

فلک بارگاهی که فراش راهش

کند اطلس چرخ را سایبانم

سخا گستری کز محیط نوالش

به دامن بود حاصل بحر و کانم

ز همت پناهان چو گویم حدیثی

نیاید به جز نام او بر زبانم

نمودم چو مسئولش از ثانی او

نداداز ازل عقل اول نشانم

چو آمد به یاد من انصاف و دادش

فراموش شد عدل نوشیروانم

شود سایه ام گل فروز تجلی

چو شمع ضمیرش فروزد روانم

مگر موج زد قلزم نور فیضش

که خورشید باراست ابر بیانم

مگر خواست تعمیر ویرانه ی دل

که بالیده تا آسمان آستانم

زهی کامیبابی که دور از جنابت

چو نی محشر ناله شد استخوانم

مباهی به مهر تو چون آفتابم

اگر دشمنی کرده هفت آسمانم

شرارم زند خنده پر شور طوفان

چو حفظ تو باشد حصار امانم

فزون از قیاس است نورس چو وصفش

به عرض دعا شد مهیا زبانم

زبانم دهد تا نشان از تکلم

ز مدح تو لبریز بادا دهانم

 
 
گوهر