الا ای صبا از ره مهر و یاری
از این کشته تیغ امیدواری
از این دردمند غم و درد دوری
از این خسته بستر ناصبوری
از این خون دل خورده خوی جانان
از این پا به گل مانده کوی جانان
از این دور افتاده از شهر دلبر
از این در به در گشته از بهر دلبر
از این عجز نال دیار غریبی
از این ناتوان غم بیطبیبی
از این تلخکام می زندگانی
از این داده جان از غم یار جانی
سلامی ببر جانب نازنینی
پیامی رسان جانب مه جبینی
که افکنده بر رخ چنان جعد مشکین
کز او خون خورد نافه آهوی
نگاری به قد سرو و آزاده سروی
به خوبی تذروی و رعنا تذروی
بتی نوش لب ماه برج نکویی
همه کشور خوبی و خوبرویی
بگو کای سرو سرور تاجداران
فدای تو جان من و صد هزاران
بگو کای تنم دردمند تن تو
به دستم بدی پیش از این دامن تو
بگو کای اسیر کمند بلندت
به قربان لعل لب نوشخندت
بگو کای به رخ زندگانی خاقان
ز خوبان تویی یار جانی خاقان
ز بس بر فلک میرود یا رب من
نخوابد کس از نالههای شب من
به گوش تو کی میرسد زاری من
کجا بینی از دیده خونباری من
فغانم همه از فراق تو باشد
غم و دردم از اشتیاق تو باشد
به خاطر چو چشم سیاه تو آرم
ز چشم سفید اشک گلگون به بارم
چون من یاد آن موی و آن تن نمایم
کنم مویه از درد و شیون نمایم
چو گریه به چشم خراب من آید
کجا خواب دیگر به خواب من آید
تو و مستی و باده نازنینی
من و بیخودیهای فرقت گزینی
تو و گلشن و خندههای عیانی
من و گلخن و سوزهای نهانی
تو و غمزه و عشوه و ناز کردن
من و زاری و ناله آغاز کردن
تو و باده بینیازی کشیدن
من و زهر دوری دمادم چشیدن
غم و زاریم گر تو باور نداری
قسم میخورم با هزار آه و زاری
به رخسار چون ماهت ای ماه تابان
به قد چو سرو تو ای شاه خوبان
به هندوی خال لب میپرستت
به مژگان چشمان خنجر به دستت
به آن چشم و ابروی سحر آفرینت
به آن عشوه و غمزه نازنینت
به اشک جگرگون و خون دل من
به خون دل عقده مشکل من
به لعلت که دارد می خوشگواری
به چشمت که با اوست خواب و خماری
کز این بیش تاب و توانم نباشد
فدایت شوم که تا جانم نباشد
چو دامان پاکت نیاید به دستم
تن همچو ماهیت ناید به شستم
ز حرف رفیق آن که استاد دانم
مر او را شب و روز این نظم خوانم
خوشا روزی و حبذا روزگاری
که یاری نشیند به پهلوی یاری
تن ناتوانم ندارد توانی
دل بیقرارم ندارد قراری
مپرس از شب و روز من کز غم تو
شب تیرهای دارم و روز تاری
چه پرسی ز کارم که دور از تو دارم
نه جز گریاه شغلی نه جز ناله کاری
نسیما بکن عجز تا میتوانی
ز جامی بخوان این غزل در نهانی
دمی نگذرد گر غمت خون نگریم
ز وصلت جدا ماندهام چون نگریم
چو افزون شود دم به دم بیتو دردم
نه مردم اگر هر دم افزون نگریم
نبینم به طرف چمن سرو نازی
که از شوق آن قد موزون نگریم
نیارم گهی سوی لب جام باده
که بر یاد آن لعل میگون نگریم
دگر ای صبا از ره مهربانی
ز من این غزل بر بر آن که بدانی
مرا هست دور از تو ای ماه منظر
لبی خشک و جانی حزین دیدهای تر
مرا پا و دستی که بود از فراقت
یکی ماند در گل یکی ماند بر سر
تویی خفته بر مسند ناز و باشد
مرا خاره بالین مرا خار بستر
دلم تنگ شد از جدایی خوش آن دم
که گیرم تو را در بر و تنگ در بر
دل سنگ تاب شنیدن ندارد
مکن ناله خاقان از این قصه بگذر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.