در دلم تا گشت طالع مهر آن زرین کلاه
هر سر مو بر تنم شد مشرق خورشید و ماه
تا فروغ لعل او شد چهره پرداز نظر
چون شفق یاقوت پوش از مردمک خیزد نگاه
بی بهار شعله ی رخسار او دارد دلم
سنلبستان در گلستان شرر از موج آه
اختر صبح صباحت گوهر آن گوشوار
ابلق تاج تجلی حقه ی آن رشک ماه
چهره اش هم چشم خورشید از فروغ آب و تاب
چون سویدای دل خورشید آن خال سیاه
خاطرم زان نرگس عاشق تغافل خسته است
آه از این بیمار و برق آه او یعنی نگاه
مطلع شوخی به اقبال نگاه ساحرش
می نگارد خامه ام بر صفحه ی خورشید و ماه
کرد نایرن قلعه ی دل ترک خونریز نگاه
بسته از مژگان صف خنجر گزاران سپاه
آنکه می پیچد سر از عجز و نیازم پیش از این
طره ی آه منش بود ابلق طرف کلاه
دل بود صاحب جگر هر چند عین جرات است
گر به چشم سرمه سایش کرده ام چشمی سیاه
هر شب از بی مهری آن ماه چون کلک شهاب
می کشم بر صفحه چرخ آتشین طغرای آه
بس که باشد محو رنگ آمیزی خون جگر
دیده را شد رشک شاخ ارغوان سد نگاه
عشق را نازم که از اقبال او یک قبضه خاک
باشد از محراب رفعت عرشیان را قبله گاه
از توجه کرد ما را قبله ی روحانیان
ساخت از رحمت طفیل ما ز ماهی تا به ماه
دست بر دارید از دامانم از نادیدگان
تا کنم در منظر مقصود جولان چون نگاه
روز و شب در انتظار ما نظر بازان زبخت
دارد از عین عنایت مدعا چشمی به راه
ورنه بهر داد خواهی می روم چون آفتاب
بر در دیوان والا مسند عالم پناه
قطب چرخ سلطنت مهر سپهر معدلت
آفتاب اوج شاهی مظهر لطف اله
اشرف اولاد آدم ارشد آل رسول
داور صاحبقران دارای اسکندر سپاه
مرشد کامل سلیمان آنکه (؟) عدل او
رفته چون آوازه ی جودش ز ماهی تا به ماه
از هراس شحنه ی باسش که ملک آباد از اوست
چرخ نتواند که در دورش نهند پا کج به راه
عالم آرایی است چون خورشید کز انوار فیض
خلق باشد مستفیض از وی چو از خورشید ماه
کرده تا انصاف او زور آوران را زیر دست
در زمانش نیست قادر کهربا بر جذب کاه
گر نهالی را به یاد نور رایش پرورند
ریشه اش خط شعاعی برگ باشد مهر و ماه
باکف زرپاش او سرپنجه گردی آشنا
گر نمی شد پنجه ی خورشید تابان دستگاه
مطلقی چون شاه بیت طاق ابرو داده رو
گر رقم سازد سزد بر جبهه ی خورشید و ماه
در زمین بوسش نهد سر آسمانم بر خاک راه
هر که بر درگاه این جم بارگاه آرد پناه
آسمان قدر آستانش رشک چرخ هشتم است
از نشان سجده ی گردنکشان هر صبحگاه
آسمانش غرفه ی کاخ بهشت آیین اساس
آفتابش شمسه ی ایوان گردون اشتباه
ماه و انجم نیست صورت بسته در مرات چرخ
بلکه او را بر فلک افتاده عکس بزمگاه
هر که می سنجد سلاطین را به این عامی گهر
چشم دارد جوهر انسانی از مردم گیاه
باز مهر مطلعی از مشرق طبعم دمید
در خطاب آنکه شد بر پادشاهان پادشاه
ای همایون بارگاهت خلق عالم را پناه
چون سواد کعبه دلها را حریمت قبله گاه
دین و دولت را زفیضت جوهر جان در بدن
فهم و فطرت را ز رایت بر فلک رایات جاه
عقل را از دانشت انگشت حیرانی به لب
وهم را از بینشت دست خجالت برنگاه
همچو هفت اورنگ فرق خویش فرقد ساکنند
گر سلاطین را نشیند بر درت نقش جباه
دارم این سررشته را دیگر ندارد در بساط
هم قماش چون تویی نساج این نه کارگاه
هر که را لطفت سرافرازد سپهرش زیر پا است
هر که را قهرت براندازد ز جاه افتد به چاه
در مروت بی نظیری در فتوت بی همال
در اصالت بی عدیلی در عدالت ظلم کاه
هر که می جوید زوال آفتاب دولتت
باد روی بخت او چون چهره ی کیوان سیاه
دین پناهان شکرلله کز رسایی های بخت
بر در دولت سرایت همتم شد خضر راه
حاسدان چون شاخ مرجان غوطه در خون می خورند
تامنم چون آب گوهر در حصار لطف شاه
حق به نزدیک تو قرآن را شفیعم کرده است
چشم آن دارم که داری حرمت قرآن نگاه
چون به درگاهت کلام الله شد هادی مرا
جزم می دانم که برگیری مرا از خاک راه
گر شود اکسیر طالع کیمیای همتت
سرمه ی چشم سعادت می کنم بخت سیاه
از جبین سایی به خاک درگهت هر صبحدم
افکنم از شوق چون خورشید بر گردون کلاه
بر کفم از فیضت ای بحر سخاست
کی بود غواص را از چشمه سار این دستگاه
نام این گنج گهر کنزالطایف خوانده عقل
تا چو گنجور سخن بر لطف معنی برد راه
چون به مدحت کرده است اقدام دارد انفعال
به که نورس در دعا ز این جرات آید عذرخواه
تا به صحرای فلک طاووس زرین بال مهر
پرفشان گردد به عزم جلوه در هر صبحگاه
طایر بخت سعیدت باداقبال آشیان
بر مرادت گردش افلاک و سیر مهر و ماه



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.