بیشتر زانکه رسد باده ز روئیدن تاک
مست دیدار تو بودم بدل و دیده پاک
بلبل و قمری گلزار توبودم روزی
که نه از گل اثری بود و نه سر و چالاک
گرد بام حرمت جان طیران داشت دمی
که نبود اینهمه دور و دوران با افلاک
سالها دل حرکت کرد چو پرگار فلک
تا بکوی تو سکون یافته از مرکز خاک
ذات پاک توکه بیرون بود از دانش و وهم
کی نمایدخردش درک بچشم ادراک
هرکرا رو بسوی تست نجاتش باشد
وانکه رویش نه بسوی تو بود هست هلاک
منکه نور توام از نار چه اندیشه کنم
کند اندیشه زنار آنکه بود خود خاشاک
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر درباره عشق و شیدایی خود نسبت به محبوب سخن میگوید. او یادآور میشود که مست دیدار معشوق است و در گذشته، مانند بلبل و قمری در باغ عشق او بوده است. همچنین به اینکه سالها دلش در حرکت بوده و این عشق او را به مرکزی از آرامش رسانده، اشاره میکند. شاعر به پاکی ذات معشوق و فراتر بودن آن از درک عقل انسانی اشاره دارد و میگوید که هر کس رو به سوی معشوق داشته باشد، نجات یافته است، در حالی که آنانی که توجهی به او ندارند، هلاک خواهند شد. او در نهایت به نور وجود معشوق اشاره میکند و به این که در اندیشههایش هیچ ارزش دیگری نمیبیند.
هوش مصنوعی: بیشتر از آنکه شراب از رشد تاک به دست آید، من در دیدن تو مست بودم و قلب و چشمانم را پاک نگه داشتم.
هوش مصنوعی: من روزی در میان گلزار تو مانند بلبل و قمری بودم، وقتی که نه اثری از گل وجود داشت و نه شور و شوقی.
هوش مصنوعی: در دورانی که آسمان و جهان به این گستردگی نبود، پرندهای در اطراف بام حرمت پرواز میکرد.
هوش مصنوعی: سالها دل من مدام گرفتار رفت و آمد بود، مانند پرگار در مدار آسمان. حالا که به سوی تو آمده است، آرامش و سکون را از مرکز زمین یافته است.
هوش مصنوعی: ذات پاک تو فراتر از دانش و تصورات انسانی است. چگونه میتواند عقل و خرد، آن را با دیدی محدود درک کند؟
هوش مصنوعی: هر کسی که به سمت تو بیفتد و از تو کمک بگیرد نجات پیدا میکند، اما کسی که به سمت تو نیاید، حتماً به هلاکت دچار میشود.
هوش مصنوعی: من که روشنیام از آتش توست، چرا باید دربارهٔ چیزهای بیمحتوا فکر کنم؟ اندیشه کنم در مورد کسی که خود به اندازهٔ خاکستر است؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نه نجیب از پی آن شد به فلک بر کورا
همتی بود که آن میشد و او بر فتراک
واینکه در خاک فتادست کنون هم زان نیست
که گزافیست ز دوران و بدی از افلاک
فلک از دور همی دیدش کی دانست او
[...]
ای ز دوری رخت جامه صبرم شده چاک
شخص عقلم شده در چنگ هوای تو هلاک
در دو عالم اگرم هیچ نباشد سهل است
چون تو هستی اگرم هیچ دگر نیست چه باک
ماه دیگر ز خجالت نزند خرگه حسن
[...]
باده پاک است و قدح پاک و حریفان همه پاک
عمر اگر در ره پاکان شودم صرف چه باک
به ریا طعنه مزن پیر مغان را که بود
ساحت عصمتش از وصمت این عارضه پاک
رفت در کوی تو صد سر که کسی تیغ ندید
[...]
کرد از خون جگر چرخ تنم را نمناک
که ز من گرد نیابد چو مرا سازد خاک
اثر باده نابست که در سر درد
بی جهت نیست که می خیزد و می افتد تاک
همه دم بر سر من سنگ بلا می آرد
[...]
نیست از گرد مذلت متواضع را باک
هیچ کس پشت کمان را نرسانده است به خاک
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.