گنجور

 
نورعلیشاه

بیشتر زانکه رسد باده ز روئیدن تاک

مست دیدار تو بودم بدل و دیده پاک

بلبل و قمری گلزار توبودم روزی

که نه از گل اثری بود و نه سر و چالاک

گرد بام حرمت جان طیران داشت دمی

که نبود اینهمه دور و دوران با افلاک

سالها دل حرکت کرد چو پرگار فلک

تا بکوی تو سکون یافته از مرکز خاک

ذات پاک توکه بیرون بود از دانش و وهم

کی نمایدخردش درک بچشم ادراک

هرکرا رو بسوی تست نجاتش باشد

وانکه رویش نه بسوی تو بود هست هلاک

منکه نور توام از نار چه اندیشه کنم

کند اندیشه زنار آنکه بود خود خاشاک

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

نه نجیب از پی آن شد به فلک بر کورا

همتی بود که آن می‌شد و او بر فتراک

واینکه در خاک فتادست کنون هم زان نیست

که گزافیست ز دوران و بدی از افلاک

فلک از دور همی دیدش کی دانست او

[...]

جلال عضد

ای ز دوری رخت جامه صبرم شده چاک

شخص عقلم شده در چنگ هوای تو هلاک

در دو عالم اگرم هیچ نباشد سهل است

چون تو هستی اگرم هیچ دگر نیست چه باک

ماه دیگر ز خجالت نزند خرگه حسن

[...]

جامی

باده پاک است و قدح پاک و حریفان همه پاک

عمر اگر در ره پاکان شودم صرف چه باک

به ریا طعنه مزن پیر مغان را که بود

ساحت عصمتش از وصمت این عارضه پاک

رفت در کوی تو صد سر که کسی تیغ ندید

[...]

فضولی

کرد از خون جگر چرخ تنم را نمناک

که ز من گرد نیابد چو مرا سازد خاک

اثر باده نابست که در سر درد

بی جهت نیست که می خیزد و می افتد تاک

همه دم بر سر من سنگ بلا می آرد

[...]

صائب تبریزی

نیست از گرد مذلت متواضع را باک

هیچ کس پشت کمان را نرسانده است به خاک

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه