گنجور

 
نورعلیشاه

چو بلبلی که بود آن بگلستان مشتاق

دلم بود بجمال تو دلستان مشتاق

جهانیان همه گر شوق بوستان دارند

مراست دیده بدیدار دوستان مشتاق

چو دیگران نیم ایدوست با وجود تو من

بسیر و باغ تماشای بوستان مشتاق

دلم نمیرهد ای گل ز خار دیوارت

که هست بلبل نالان بآشیان مشتاق

نظر بغیر تواش نیست بر کرشمه خور

چو نور هر که ترا هست در جهان مشتاق

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

چنان به وصل توأم از میان جان مشتاق

که هست مرده بیچاره بر روان مشتاق

اگرچه دوست چنان نیست با من مسکین

به وصل دوست ز جان و دلم همان مشتاق

به روی دوست چه گویم چگونه مشتاقم

[...]

جامی

زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق

به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق

تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ

ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق

بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم

[...]

محتشم کاشانی

زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق

من از کمال محبت جهان جهان مشتاق

نهان ز چشم بدان صورت تو را این است

که دایمم من صورت طلب به آن مشتاق

ز دست کوته خود در هوای زلف توام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه