گرم ز زلف سیاه تو دست کوتاهست
کمند یاد تو پیوند جان آگاهست
هزار بادیه گر بیش آیدم همراه
چه غم ز سختی و سستی که دوست همراهست
چو کعبه مقصد کس شد غم مغیلان چیست
بجای پا رود از سر کسیکه در راهست
اگرچه دشمن خونخوار در قفا شیر است
ولی چو دوست توئی پیش رو چو روباهست
دلم ربوده زلیخاوشی که صد یوسف
اسیرش از زنخ دلفریب در چاهست
زهی جمال که از پرده چون نماید رو
حجاب چهره خورشید و طلعت ماهست
چو نور قصه همیگویمش ز زلف دراز
ولی چه سود که عمر عزیز کوتاهست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساس عمیق عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق خود سخن میگوید و بیان میکند که عشق او چنان قوی است که همه مشکلات و سختیها را تحمل میکند. او اشاره میکند که حتی در مواجهه با دشمنان، وجود دوستش میتواند ناراحتیها را کاهش دهد. همچنین، شاعر به زیبایی و ویژگیهای معشوق اشاره میکند که همچون خورشید و ماه درخشان و متفاوت است، ولی در نهایت به این نکته میرسد که عمر کوتاه است و باید از لحظات عشق بهره برد.
هوش مصنوعی: اگرچه دستانم به زلف سیاه تو نمیرسد، اما یاد تو بهقدری قوی و عمیق است که جانم را به آن پیوند داده است.
هوش مصنوعی: اگر هزاران مسیر سخت و دشوار را هم بپیمایم، نگران هیچ مشکلی نیستم، چون دوستی در کنارم است و این همراهی او برایم اهمیت دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که کعبه به مقصد کسی تبدیل میشود، دیگر چه غمی از مغیلان (عابران) وجود دارد؟ کسی که در راه است، به جای پا از سر میگذرد.
هوش مصنوعی: هرچند که دشمن ظالم و خطرناک به نظر میرسد، اما وقتی تو در برابر منی، به اندازهای بیخطر و مکر هستی که به یک روباه میماند.
هوش مصنوعی: دلم از کسی گرفته شده که زیباییاش برتر از صد یوسف است و او در چاهی از عشق گرفتار شده است.
هوش مصنوعی: به چه زیبایی که وقتی از پشت پرده نمایان میشود، چهرهاش همچون خورشید درخشان و مانند ماه زیباست.
هوش مصنوعی: من داستانی را از زیباییهای دراز او نقل میکنم، ولی چه فایده که عمر گرانبها و کوتاه است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیا که باغ نکوتر ز روی دلخواهست
بهار خیمه برون زن چه جای خرگاهست
کنون که در چمن آگاه گشت لاله ز خواب
غرامتست بر آنکو ز عالم آگاهست
به فصل این گل کوتاه عمر عشرت کن
[...]
بریز سایۀ زلف تو عقل گمراهست
غلام روی تو چون آفتاب پنجاهست
مرا ز حسن تو تا دیده داد آگاهی
ز خویشتن نیم آگه خدای آگاهست
کمند زلف تو زان میکشد مرا در خود
[...]
برون ز راه خدا راهرو نه در راهست
برین حدیث که گفتم خدای آگاهست
مگو: ز عشق فلان خوار و زار میگردد
مرا ز عشق جمالست و عزت و جاهست
پگه سلام فرستیم و صبح، بر یاری
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.