گنجور

 
نورعلیشاه

نمیدانم دلم را حال چونست

همیدانم که از دست تو خونست

نگارا بی گل روی تو رویم

نگارین از سرشک لاله گونست

بیغما بردی و بازم ندادی

عنان دل که از دستم برونست

برون ناید بداروی طبیبان

ز تو دردی که ما را در درونست

منم فرهاد و عشقت تیشه هر روز

توئی شیرین و صبرم بیستونست

چو مجنون در شکنج زلف لیلی

دلم پابست زنجیر جنونست

خنک جائیکه از روی تو نورش

بگلزار تجلی رهنمونست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

شیرَمردی بدم دلم چه دونست

اجل قصدم کره و شیر ژیونست

ز مو شیر ژیان پرهیز می‌کرد

تنم وا مرگ جنگیدن ندونست

انوری

مرا دانی که بی‌تو حال چونست

به هر مژگان هزاران قطره خونست

تنم در بند هجر تو اسیرست

دلم در دست عشق تو زبونست

غم عشق تو در جان هیچ کم نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه