نمیدانم دلم را حال چونست
همیدانم که از دست تو خونست
نگارا بی گل روی تو رویم
نگارین از سرشک لاله گونست
بیغما بردی و بازم ندادی
عنان دل که از دستم برونست
برون ناید بداروی طبیبان
ز تو دردی که ما را در درونست
منم فرهاد و عشقت تیشه هر روز
توئی شیرین و صبرم بیستونست
چو مجنون در شکنج زلف لیلی
دلم پابست زنجیر جنونست
خنک جائیکه از روی تو نورش
بگلزار تجلی رهنمونست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل احساسات عمیق خود را نسبت به معشوقش بیان میکند. او نمیداند حال دلش چگونه است، اما میداند که از عشق معشوقش رنج میبرد. چهره معشوق برای او مانند گل زیباست و اشکهایش مانند گلهای لاله سرخ. معشوق او را رنجیده و دردی در دلش به وجود آورده که هیچ دکتر و دارویی نمیتواند آن را درمان کند. شاعر خود را به فرهاد تشبیه میکند که عشقش مانند تیشهای او را میکوبد، و معشوقش شیرین و صبرش مانند کوه بیستون است. او همچنین خود را مانند مجنون میداند که در زنجیر عشق اسیر شده است. در نهایت، او به نور حضور معشوق اشاره میکند که راهنمای اوست و او را به باغ عشق هدایت میکند.
هوش مصنوعی: نمیدانم حال دلم چطور است، اما میدانم که بخاطر تو دارد میسوزد و درد میکشد.
هوش مصنوعی: عزیزم، چهرهات به زیبایی گل است و اشکهای من به رنگ سرخ لالههاست.
هوش مصنوعی: تو دل مرا به تاراج بردی و دیگر برنگرداندی، دل من از دستم رفته و دیگر کنترلش در دست من نیست.
هوش مصنوعی: دردی که ما در درون خود حس میکنیم، هیچ درمانی از پزشکان نمیتواند برای آن ارائه دهد.
هوش مصنوعی: من همان فرهاد هستم و عشق تو همان تیشهای است که هر روز به قلبم زخم میزند، تو شیرین هستی و صبر من به بلندی کوه بیستون است.
هوش مصنوعی: مانند مجنون که در پیچهای موهای لیلی گرفتار شده، دل من هم به زنجیری از جنون و عشق دچار است.
هوش مصنوعی: خنک جایی که زیبایی تو در آن همچون نوری به باغ جلوه میدهد و راه را روشن میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بدو در، انده از شادی فزونست
دل دانا به دست او زبونست
شیرَمردی بدم دلم چه دونست
اجل قصدم کره و شیر ژیونست
ز مو شیر ژیان پرهیز میکرد
تنم وا مرگ جنگیدن ندونست
مرا دانی که بیتو حال چونست
به هر مژگان هزاران قطره خونست
تنم در بند هجر تو اسیرست
دلم در دست عشق تو زبونست
غم عشق تو در جان هیچ کم نیست
[...]
غمش را کز شکیبایی فزونست
من غمخواره میدانم که چونست
یکی دیگر بداد و گفت چونست
چنین گفت او که این یک هم فزونست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.