گنجور

 
نورعلیشاه

ساقی بیا در جام کن آنباده گلفام را

تا ریشه از دل برکنم خار غم ایام را

پنهان ز مردم تا بکی نوشم بزیر خرقه می

بی پرده خواهم تا چو جم در دست گیرم جام را

جز خاراند و هم بدل نگذاشت از شادی گل

آن به که آتش در زنم خاشاک ننگ و نامرا

جائیکه با طنبور و نی قاضی و مفتی خورده می

چون محتسب افتد بپی رندان دردآشام را

این سجده تو دمبدم سرگشته پیش هر صنم

توحید خواهی جز یکی بشکن همه اصنام را

چون نور بر آرام دل بودم دلارامی هوس

آخر دلارام آن شدم کز دل ببرد آرام را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را

یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد

ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

هم تازه‌رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ‌دل

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
همام تبریزی

ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را

وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را

می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بی‌خبر

چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را

کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز ده

[...]

امیرخسرو دهلوی

بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را

بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را

یک شب به بامی دیدمت، آنگه به یاد پای تو

رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را

خواهم که خون خود چومی در گردن جامت کنم

[...]

خواجوی کرمانی

ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را

چون بندگان خاص را امشب بمجلس خوانده ئی

در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را

خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته

[...]

کمال خجندی

کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را

بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را

پیش گل اندام تو دارد گل اندامی ولی

لطفی نباشد آنچنان اندام بی اندام را

ساقی رسید ایام گل خالیست از می جام مل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه