گنجور

 
نورعلیشاه

ساقی بیا در جام کن آنباده گلفام را

تا ریشه از دل برکنم خار غم ایام را

پنهان ز مردم تا بکی نوشم بزیر خرقه می

بی پرده خواهم تا چو جم در دست گیرم جام را

جز خاراند و هم بدل نگذاشت از شادی گل

آن به که آتش در زنم خاشاک ننگ و نامرا

جائیکه با طنبور و نی قاضی و مفتی خورده می

چون محتسب افتد بپی رندان دردآشام را

این سجده تو دمبدم سرگشته پیش هر صنم

توحید خواهی جز یکی بشکن همه اصنام را

چون نور بر آرام دل بودم دلارامی هوس

آخر دلارام آن شدم کز دل ببرد آرام را