ساقی بیا در جام کن آنباده گلفام را
تا ریشه از دل برکنم خار غم ایام را
پنهان ز مردم تا بکی نوشم بزیر خرقه می
بی پرده خواهم تا چو جم در دست گیرم جام را
جز خاراند و هم بدل نگذاشت از شادی گل
آن به که آتش در زنم خاشاک ننگ و نامرا
جائیکه با طنبور و نی قاضی و مفتی خورده می
چون محتسب افتد بپی رندان دردآشام را
این سجده تو دمبدم سرگشته پیش هر صنم
توحید خواهی جز یکی بشکن همه اصنام را
چون نور بر آرام دل بودم دلارامی هوس
آخر دلارام آن شدم کز دل ببرد آرام را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از ساقی میخواهد که بادهای خوش رنگ به او بدهد تا بتواند غمهای خود را فراموش کند. او به دنبال لحظاتی از شادی و خوشی است و در این مسیر از پنهانکاری و ریاکاری پرهیز میکند. همچنین به نقد وضعیت اجتماعی و مذهبی میپردازد و به رندان و عاشقان فضایی آزاد برای نوشیدن و شادی را میستاید. شاعر در پایان به جستجوی آرامش در دل و جدا شدن از غمها اشاره میکند و از دلربایی که سکون و آرامش را از او گرفته است، سخن میگوید.
هوش مصنوعی: ای ساقی، بیا و در جام خود، آن شراب خوشرنگ و خوشبو را بریز تا من بتوانم غمها و دردهای روزگار را از دل خود بیرون بکشم.
هوش مصنوعی: تا کی باید از مردم پنهان باشم و در زیر این عبا شراب بنوشم؟ میخواهم بدون هیچ پرده و مانعی، مانند جم، جام را در دست بگیرم.
هوش مصنوعی: برای من بهتر است که به جای شادی و خوشحالی، آتش به جان خود بیفکنم و از خاشاک و بیارزشی خود شرف و نام نبرم.
هوش مصنوعی: در جایی که قاضی و مفتی برای شنیدن نی و طنبور نشستهاند و مشغول لذت بردن از موسیقیاند، در آنجا محتسب نمیتواند به رندان و خوشگذرانان اجازه ندهد که از شراب و لذتهای زندگی بهرهمند شوند.
هوش مصنوعی: در هر بار که سجده میکنی، با شگفتی به هر مجسمه و idol (صنم) نگاه میکنی. اگر به دنبال یکتایی هستی، همهی این نمادها و بتها را بشکن و تسلیم یکیت کن.
هوش مصنوعی: زمانی که آرامش دل همچون نوری بر من تابید، در پی لذت و خوشی بودم. اما سرانجام آن لذت و خوشی به سمت دلم آمد و آرامش را از من گرفت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را
یا وقت بیداری غلط بودَست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازهرویم هم خجل هم شادمان هم تنگدل
[...]
ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را
وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بیخبر
چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را
کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز ده
[...]
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را
بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را
یک شب به بامی دیدمت، آنگه به یاد پای تو
رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را
خواهم که خون خود چومی در گردن جامت کنم
[...]
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را
وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را
چون بندگان خاص را امشب بمجلس خوانده ئی
در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را
خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته
[...]
کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را
بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را
پیش گل اندام تو دارد گل اندامی ولی
لطفی نباشد آنچنان اندام بی اندام را
ساقی رسید ایام گل خالیست از می جام مل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.