گنجور

 
نورعلیشاه

صبحدم آن آفتاب مه نقاب

خوش درآمد از در ما بی حجاب

گردش چشمان مست سرخوشش

جام می پیمود ما را بی حساب

آفتاب روی عالم تاب او

ذره خود بیش نبود آفتاب

نرگس شهلاست هر شب سرگردان

دیده تا آن چشم مخمورش بخواب

ماه رخسارش مرا در دیدگان

عکس خورشید است تابیده بر آب

هفت بحر اخضر گردون بود

برسر دریای چشمم یک حباب

گشت تابان در دلم نور علی

آفتابی دیدم اندر ماهتاب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

این جهان خواب است، خواب، ای پور باب

شاد چون باشی بدین آشفته خواب؟

روشنی‌یْ چشم مرا خوش خوش ببرد

روشنیش، ای روشنائی‌یْ چشم باب

تاب و نور از روی من می‌برد ماه

[...]

وطواط

آفتاب از روی تو بر دست تاب

خود ازین رویست فخر آفتاب

در سحاب از جود تو آمد اثر

زان بود خیرات عالم در سحاب

زور و تاب خسروان سهم تو بود

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

من عجب دارم همی از شاعران

تا چرا گویند راد است آفتاب

گرد صحرا سال و مه گردد همی

تا کجا در یابد او یک قطره آب

برخورد آن آب و آنگه میدهد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جمال‌الدین عبدالرزاق
مولانا

هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب؟

ز اشک چشم و از جگرهای کباب

پوستی‌ام دور مانده من ز گوشت

چون ننالم در فراق و در عذاب

چوب هم گوید بُدم من شاخ سبز

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۳۲۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه