گنجور

 
نورعلیشاه

صبح عید است و میدهد ساقی

عیدی عاشقان می باقی

در میان صراحی و ساغر

میکند تازه عهد و میثاقی

دهد از نقل و می ببزم نشاط

کام هر عاشقی و مشتاقی

از کفش هرکه ساغری نوشید

یافت از قید هستی اطلاقی

مطرب دلنواز بربط وساز

کرده سر نغمه های عشاقی

زده آتش بخرقه تزویر

شسته در می کتاب زراقی

گویم ار نکته ز دفتر عشق

بایدم شرح کردن اوراقی

تافت نور علی ز مشرق غیب

شد عیان آفتاب اشراقی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

دوش در سلک صحبتی بودم

گوش و چشمم به مطرب و ساقی

پایمال معاشرت کردم

هر چه سالوس بود و زراقی

گفتم ای دل قرار گیر اکنون

[...]

سلطان ولد

چون ملک بر فلک شوی باقی

حقت از خمر جان شود ساقی

مشاهدهٔ ۱۲ مورد هم آهنگ دیگر از سلطان ولد
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه