گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

یک ام شبی که به خلوت جمال دوست ببینم

به از ممالک روی زمین به زیر نگینم

سماع بربط و جام خوش و حریف موافق

به روی دوست برآنم که در بهشت برینم

نه مرد باشم و باشم سزای آتش دوزخ

اگر بهشت برین بر سرای دوست گزینم

اگر سعادت آنم بود که وقت شهادت

به پیش دوست بمیرم زهی حیات پسینم

تو مهربانی من بین که از حوالی کویش

برون نمی شوم ار می کشد رقیب به کینم

شرابخواره و شاهدپرست و عاشق ورندم

و گر حیات بود تا مدار دور و برینم

به هیچ شهر نرفتم که برنخاست قیامت

صلاح کار من است ار به گوشه ای بنشینم

چرا به شیفتگی کردنم معاف ندارند

که آشنا شده ی مردمان رند لعینم

برادران حقیقی و دوستان قدیمی

برای مزد خدا رها کنید چنینم

به روی دوست درست است اعتقاد نزاری

کجا روم چه کنم گو مباش دنیی و دینم