گنجور

 
هلالی جغتایی

کدام صبح سعادت بود مبارک ازینم؟

که در برابرت آیم، صباح روی تو بینم

زهی مراد! که عاشق هلاک روی تو گردد

مراد من همه اینست، من هلاک همینم

گهی که سر بنهم بر زمین بپیش سگانت

چنان خوشم که: مگر پادشاه روی زمینم

رو، ای صبا، تو کجا آمدی؟ که از سر آن کو

نشان پای سگش می رسد بنقش جبینم

اگر طبیب نهد گوش بر شکاف دل من

هنوز بشنود از ضعف نالهای حزینم

کرم نمودی و گفتی: گدای ماست هلالی

بلی، تو شاه بتانی و من گدای کمینم