گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

قیامت است سفر کردن از دیار حبیب

مرا همیشه قضا را قیامت است نصیب

به ناز خفته چه داند که دردمند فراق

به شب چه می گذراند علی الخصوص غریب

به قهر می روم و نیست آن مجال که باز

به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب

پدر به صبر نمودن مبالغت می کرد

که ای پسر بس از این روزگار بی ترتیب

جواب گفتم از این ماجرا بس ای بابا

که درد ما نپذیرد دوا به جهد طبیب

مدار توبه توقع ز من که در مسجد

سماع چنگ تامّل کنم نه وعظ خطیب

به مکتب از چه فرستادی ام نکو ناید

گرفت ناخن چنگی به ضرب چوب ادیب

هنوز بوی محبت زخاکم آید اگر

جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب

به اختیار نزاری سفر نکرد آری

ستم غریب نباشد ز روزگار غریب

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مصطفی علیزاده در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۴ نوشته:

قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
به ناز خفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه می‌گذراند علی‌الخصوص غریب ؟
به قهر می‌روم و نیست آن مجال که باز
به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
پدر به صبر نمودن مبالغت می‌کرد
ک ای پسر بس ازین روزگار بی‌ترتیب
جواب دادم ازین ماجرا که ای باب
چو درد من نپذیرد دوا به جهد طبیب
مدار توبه توقع ز من که در مسجد
سماع چنگ تأمل کنم نه وعظ خطیب
به مکتب ارچه فرستادیم نکو نامد
گرفته ناخن چکنم به زخم چوب ادیب
هنوز بوی محبت ز خاکم آید اگر
جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب
به اختیارندارد سر سفر سعدی
ستم غریب نباشد ز روزگار عجیب
سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۴/

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.