گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

اگر وصال میسّر شود دگر بارم

فراق بیش فریبم دهد نپندارم

ز بس که خیلِ خیالت عذاب می دارد

هزار جهد کنم تا شبی به روز آرم

چو ژاله بر ورقِ سرخ گل شقایقِ اشک

ز ابرِ دیدۀ پرخون چنان فرو بارم

که موج تا به گریبان برآید از دامن

گر آستین زرهِ سیلِ دیده بردارم

چو با خیالش هم خانه می توانم بود

رقیب گو به سرِ کویِ دوست مگذارم

نمی رود نفسی چشم هاش از چشمم

که بر ستارۀ بام است چشم بیدارم

فغان ز دستِ ملامت گرانِ نا هموار

که سر ز خجلتِ این در کشیده هم وارم

مگیر مدّتِ هجران نزاریا ز حیات

که من عذابِ الیم از حیات نشمارم

اگر قضایِ فراقم امان نخواهد داد

گواه باش که من زین حیات بیزارم