گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

یادِ آن کس که نرفته ست دمی از یادم

شادیِ جان کسی کز غم او دل شادم

نازنینی که اگر سرو چو گل در قدمش

می فتد می رود از پیش که من آزادم

آشتی می کند و جنگ ز سر می گیرد

ناشنو می کند و می شنود فریادم

گر به دیدارِ من آید بکشم در پایش

جانِ شیرین که چو فرهاد فدایش بادم

یک نظر کردم و در دستِ ملامت ماندم

یک قدم رفتم و در دامِ بلا افتادم

خود قضا را نظرم بر طرفی می افتد

که دلم می رود ار دیده ز هم بگشادم

غمِ فرزندِ کسان چند خورم واویلاه

تا من از مادرِ فطرت به چه طالع زادم

تا چرا منع همی کرد ز مطرب پدرم

تا چرا چنگ نیاموخت مرا استادم

جگرم خون شد و باطن به کسی ننمودم

ظاهرش آن که ز سر شیفتگی بنهادم

ایّها النّاس چه حاصل ز نصیحت کردن

که ازین گوش بدان می گذرد چون بادم

چند گویند نزاری بنه از سر سودا

هر چه آید به سرم تن به قضا در دادم

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رحیم غلامی در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۳۴ نوشته:

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.