گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

آن شب که وداعِ یار کردم

عزمِ سفر اختیار کردم

در بر همه شب لبش مکیدم

وز نی شکر اعتبار کردم

تا وقتِ نماز طوقِ گردن

زان گیسویِ مشک بار کردم

چندین مستی و بی قراری

زان نرگسِ پُر خمار کردم

بر خرمنِ گل بسی مراغه

تا روز به رغمِ خار کردم

لعلش به ستیزۀ رقیبان

دندان بزدم فگار کردم

هنگامِ رحیل بس که فریاد

از گردشِ روزگار کردم

دل خون شد و خون به سر برآمد

آن دم که ازو کنار کردم

برخاست به زیر پای او گِل

بس کز مژه خون نثار کردم

یادِ سرِ دستِ پر نگارش

جان در سرِ آن نگار کردم

دیّار ندیده ام خبر گوی

تا رحلت از آن دیار کردم

بس ناله که چون نزاریِ زار

از دردِ فراقِ یار کردم

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.