گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

صخره ای بر راهِ ما بود از خیال

برگرفت آن صخره را از ره جمال

غمزه ای کردند از طرفِ نقاب

عقلِ ما زان غمزه حالی کرد حال

آه از آن شکل و شمایل آه آه

دل ببرد از ما بدان غنج و دلال

دل ز بی صبری چو ذرّه مضطرب

جان به نورالعین در عینِ وصال

عقل از آن زد دست در فتراکِ عشق

تا نصیبی یابد از دورِ کمال

هرگز این دورش نباشد بهره ای

گردِ سر گردد چو دورانِ محال

دل منه بر نسیۀ رای و قیاس

نقد بطلب تا بیابی ارزِ حال

راویان انصاف را چون کرده اند

هم چون کاه آن خر بطلان را در جوال

خلق را چون در ضلالت می برند

وآن نگون ساران نترسند از وبال

هی نزاری چیست این ، دیوانه ای

چشم می دار از دلیری گوش مال