گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

ای جمال دولت ، ای چرخ جلال

وی ز تو افزوده گیتی را جمال

ای سعادت را بصدرت انتما

وی سیادت را بقدرت اتصال

اختران از رای تو جویندنور

سروران از روی تو گیرند فال

بنده بودن جز ترا باشد خطا

مدح گفتن جز ترا باشد محال

مکرمت را از کف تو نظم کار

محمدت را از دل تو حسن حال

از مساعی نیست طبعت را ستوه

وز ایادی نیست دستت را ملال

همچو اسلاف بزرگ تو نبود

بوستان دین و دولت را نهال

اهل حاجت را ز اطراف جهان

نسیت الا سوی صدرت ارتحال

انت فی بدر المعالی کامل

صانک الرحمن عن عین الکمال

کفک الوطفاء ضیعت للندی

تبذل الاموال من قبل السؤال

دارک الفیحاء ماوی للعلی

رفقک المأمول مثوی للرجال

آلک الاخیار کانوا فی الهدی

باتفاق من بنیه خیر آل

ان عرتهم حظته ماز عز عوا

ان ریح ز عزمت شم الجبال

کلهم کانوا لیوثا للوغا

کلهم کانو عنوثا للنوال

کان فی ایدیهم اقلامهم

فاعلات للعدی فعل ال نصال

ای افاضل را ظلال جاه تو

از سموم نکبت گردون مآل

کاشکی من نیز همچون دیگران

هستمی اندر پناه آل ظلال

هست دیدار تو مر چشم مرا

چون دهان تشنه آب زلال

هست روزم بی لقای تو چو شب

هست ماهم بی جمال تو چو سال

چرخ آورد از سر نامردمی

نعمت دیدار را بر من زوال

کی تواند کرد جز چرخ لئیم

این چنین نامردمی را احتمال ؟

بادیا چون بدر بر برج شرف

پشت بدخواهت بخم همچون هلال