گنجور

شمارهٔ ۷۵۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

فسردگان چه شناسند قدرِ سورِ فلک

که عاشق است که نشناسد از قدم تارک

به وصف و شرح چه حاجت درین سخن شک نیست

در آفتاب کسی را چه اشتباه و چه شک

کمالِ عشق نمی دانی و مرا هم نیست

سر و دلی که به برهان صفت کنم یک یک

به عقل اگرچه شریف است عشق نتوان باخت

به نردبان نتوان بر سماک شد ز سمک

تو را که عشق به کارست عقل می طلبی

شکر مفید نباشد به جایگاهِ نمک

چو دردِ عشق بجنبد کدام عقل و خرد

چو وصلِ دوست برآید کدام حور و ملک

کسی دگر چو نزاری ز عشق واقف نیست

که هیچ سنگ نداند عیارِ زر چو محک

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام