گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

بیار ای بادِ جان پرور نسیمی از عرق چینش

خجل کن نافۀ چین را ز بویِ زلفِ پر چینش

شبی در شو به خرگاهش برافکن برقع از ماهش

تفرّج کن گلِ ستانی ز سنبل گِردِ هر چینش

ببین پیراهنِ نسرین تَرازِ طرّۀ مشکین

نهان در نیفۀ هر چین هزاران نافۀ چینش

به خوابش هم نمی بینم که دارم آتشین بستر

تو باری می توانی هر زمان رفتن به بالینش

مرا آن بخت کی باشد که چون بادِ صبا هر شب

نقاب از رخ بر اندازم ببوسم عقدِ پروینش

به یک ره بر شکست از ما و شرطِ عهد بر هم زد

جفا بر دوستان کردن نمی بایست چندینش

نصیحت کردم این دل را که ای دل تَرکِ تُرکان گیر

منه دل خاصه بر تُرکی که یغما باشد آیینش

ولیکن اختیاری نیست فرهادِ سبک دل را

ضرورت کوه می باید برید از بهرِ شیرینش

نزاری بر ندارد چشم از روی نکورویان

مگر وقتی که بر بندد قضا چشمِ جهان بینش