گنجور

 
صائب تبریزی
 

اگر چه بی نیاز ست از دو عالم ناز تمکینش

چه بیتابانه می چسبد به دل لبهای شیرینش

ازان در چشم او عاشق بود از خاک ره کمتر

که قمری می کند نقش قدم را سرو سیمینش

مرا چون مهرتابان داغ دارد آسمان چشمی

که تابد پنجه الماس رامژگان زرینش

دگر ماه نوی بر سینه من می زند ناخن

که گوهر در صدف پنهان شده است از شرم پروینش

به بوی مشک بتوان صدبیابان رفت دنبالش

ز شوخیها اگر پی گم کند آهوی مشکینش

درین بستان شبی راهر که دارد زنده چون شبنم

چراغ آفتاب آید به پای خود به بالینش

نگین را در نگین دان رتبه دیگر بود صائب

اگر باور نداری سیر کن درخانه زینش