گنجور

 
فیاض لاهیجی

بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهش

گل سایه نینداخته بر طرف کلاهش

تا شاهد بی‌جرمی قاتل شود ای کاش

با خون شهیدان بنویسند گناهش

سخت است که تا دامن محشر بنشیند

این گرد که برخاسته از دامن راهش

این روز سیه قسمت امروزی من نیست

عمری است نظر کرده مرا چشم سیاهش

مهر تو که سر از دل من روز ازل زد

در خاک ابد ریشه دوانیده گیاهش

رفت از ستم چشم تو رم کردن دل‌ها

خون می‌شود اکنون به سر تیر نگاهش

تا خورد لبش بادة خون دل فیّاض

بر عارض گل طعنه زند چهرة ماهش

 
 
نسکبان اندروید
عرفی

در دل شکنی آفت صرف است نگاهش

طفلی که پدر می شکند طرف کلاهش

طاعت بر دنیا چه تمتع برد از تخت

کز فرّ هما دور بود تارک شاهش

ما لشکر عشقیم که تسخیر دو عالم

[...]

صائب

آن ترک که خون می چکد از تیغ نگاهش

برقی است که از چشم بود ابر سیاهش

این زخم نمایان من از شاهسواری است

کز سوده الماس بود گرد سپاهش

طفلی به دلم پنجه فشرده است که باشد

[...]

نورس دماوندی

بتخانه ی اندیشه بود روی چوماهش

همسایه ی خورشید بود طرف کلاهش

در نار خلیل است سپندی شده حیران

بر چهره ی آتش گهر آن خال سیاهش

ماهی که چو نور نظرم پرده نشین است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه