گنجور

 
خیالی بخارایی
 

اگر در بند سودا نیست با من زلف مشکینش

شکست نقد قلب من چرا شد رسم و آیینش

منش دیگر نمی‌گویم مکن چندین جفا آخر

چو بهبودی نمی‌بینم ز دل کاو گفت چندینش

منجّم تا رخ یار و سرشکم دید، در خاطر

به وجه نیک روشن شد حدیث ماه و پروینش

دلا فرهاد را زیبد ره و رسم وفاداری

که سر رفت و نرفت از سر خیال شور شیرینش

خیالی طوطی طبعت همان رنگ سخن دارد

که در آیینهٔ اول همی‌کردند تلقینش