گنجور

 
حکیم نزاری

کاروان بربست بار و ره دراز

برگ راه و توشهٔ منزل بساز

در سلوک امتحان بی عذر و دفع

رهنوردی چست باید چشم باز

تا نماند از رفیقان بازپس

بیشتر حاصل کند خط جواز

درد بی‌درمان که می‌گویند حرص

راه بی‌پایان که می‌گویند آز

کوته است ایام عمر بی‌ثبات

منزل آز و امل دور و دراز

پسروان اهل آرا می‌کنند

از مقامات کمالات احتراز

پیشوایان‌شان به اسفل می‌برند

ز آن نمی‌یارند بودن سرفراز

دعوی عصمت محال است از جنب

زشت باشد بر مصلا بی‌نماز

غارت و تاراج و قتل و معتقد

عدل و انصاف و امان و ترک تاز

در میان حلقهٔ پاکان حق

خویشتن را کی تواند کرد گاز

نعل پیشانی چو سندان پیش دار

ورنه نتوان کرد و دعوی بر مجاز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

تا جهان بود از سر آدم فراز

کس نبود از راز دانش بی‌نیاز

عبدالقادر گیلانی

شب همه شب با تو می‌گوییم راز

تو به غفلت پای‌ها کرده دراز

ای ز ما کرده فراموش گوییا

سوی ما هرگز نخواهی گشت باز

خیز و ترک خواب کن تا نیمه‌شب

[...]

مولانا

دیگران رفتند خانهٔ خویش باز

ما بماندیم و تو و عشق دراز

هرکی حیران تو باشد دارد او

روزه در روزه، نماز اندر نماز

راز او گوید که دارد عقل و هوش

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۱۸۶ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

یار با ما امتحانی کرد باز

لیک با بیگانه نتوان گفت راز

گر چه می‌کوشیم و جهدی می‌کنیم

تا کنیم از خودنمایی احتراز

خود اگر در خانه آبی می‌خوریم

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه