گنجور

 
حکیم نزاری

دوش یار آمد به بالینم فراز

گفت ای خوش خفته شب‌های دراز

ای به خود مشغول چون رهبان به بت

گوییا ما را نخواهی دید باز

اعتبار از ما ز خود کن اعتبار

احتراز از ما ز خود کن احتراز

کشتی بی نوح را تدبیر چه

سر فرودادن به گرداب مجاز

دست در دامان نوح وقت زن

بگذر از طوفان به کشتی نیاز

همچو لنگر تا به گردن در گلی

بادبان عشق را کن سرفراز

نفس را در پای مالیدن چو خاک

شخص را چون روح پروردن به ناز

گر به پای جان توانی حج گذارد

هر سحر در کعبه بگذاری نماز

حرف حرص از صفحهٔ خاطر بشوی

تا نباشد حاجت خط جواز

ترک این‌ها کن نزاری قصه چیست

محو شو در دوست اینک مخ راز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

تا جهان بود از سر آدم فراز

کس نبود از راز دانش بی‌نیاز

عبدالقادر گیلانی

شب همه شب با تو می‌گوییم راز

تو به غفلت پای‌ها کرده دراز

ای ز ما کرده فراموش گوییا

سوی ما هرگز نخواهی گشت باز

خیز و ترک خواب کن تا نیمه‌شب

[...]

مولانا

دیگران رفتند خانهٔ خویش باز

ما بماندیم و تو و عشق دراز

هرکی حیران تو باشد دارد او

روزه در روزه، نماز اندر نماز

راز او گوید که دارد عقل و هوش

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۱۸۶ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

یار با ما امتحانی کرد باز

لیک با بیگانه نتوان گفت راز

گر چه می‌کوشیم و جهدی می‌کنیم

تا کنیم از خودنمایی احتراز

خود اگر در خانه آبی می‌خوریم

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه