گنجور

شمارهٔ ۵۸۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ز بس که در نظرم آفتاب می آید

ز چشمِ مردمکِ دیده آب می آید

همی گذشت به تعجیل و خاطرم می گفت

فرو گریز که مستِ خراب می آید

کبوتری که نشیمن گهش هوایِ دل است

به صید کردنِ جان چون عقاب می آید

حیا نمی کند از مردم و نمی ترسد

ز چشمِ بد که چنان بی نقاب می آید

خدنگِ غمزۀ او بر دلم خطا نشود

وگر خطاست مراهم صواب می آید

دلم بر آتش و افسردگان نمی دانند

که بویِ سوختگی زان کباب می آید

فراق سخت کریه است و صبر مستعجل

متاع نازک و خر در خلاب می آید

نه سینه را به چنین روز عشق می سازد

نه دیده را به چنین دیده خواب می آید

سر و دماغِ گران جانیِ نزاری نیست

مرا که طوقِ گریبان طناب می آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام