گنجور

 
حکیم نزاری

ما همانیم که بودیم و ز یادت به وفا

به جدایی متبدل نشوند اهل صفا

گر حجاب است میان من و معشوق رقیب

نتواند که کند از حرمش دفع صبا

حاجب خویشتن است او نه حجاب من و دوست

من خود از روی حقیقت نه ام از دوست جدا

می روم بی خود و گر جان جهان از پس نیست

به دل و دیده چرا پس نگرانم ز قفا

شرک باشد من و او هر دو به هم ماننده

من چنانم که از او باز ندانم خود را

نیست در مذهب عشاق نه هجران نه وصال

رنج راحت بود و غم فرح و درد دوا

معرفت اصل محبت بود و مرد محب

هیچ دیگر به جز از دوست ندارد اصلا

پر شد از رخت محبت همه اجزای وجود

حاش لله متعصب ز کجا ما ز کجا

هر چه جز اوست خیال است نماینده و نیست

هیچ پاینده جز او هر چه دگر هست فنا

در دریوزة درویش محقق در اوست

جز از این در نکند کدیه نزاری گدا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
منوچهری

وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما

نکند هیچ کس این بی‌ادبان را ادبی

مسعود سعد سلمان

ای رفیقان من ای عمر و منصور و عطا

که شما هر سه سمائید و هوائید و صبا

کرده بیچاره مرا جوع به ماه رمضان

خبری هست ز شوال به نزدیک شما

تا به مغرب ننموده است مرا چهره هلال

[...]

ابوالفرج رونی

شاه باز آمد برحسب مراد دل ما

ملت از رایت او ساخته عونی به سزا

خیل خیل از خدمش تعبه کرده دگر

جوق جوق از حشمش تاختنی برده جدا

سوی هر مرحله راهی (پیموده) برده یک تن

[...]

امیر معزی

هرکه آن چشم دژم بیند و آن زلف دوتا

اگر آشفته و شوریده شود هست روا

منم اینک شده آشفتهٔ آن چشم دُژَم

منم اینک شده شوریدهٔ آن زلف دو تا

هوش‌من درلب ماهی است به قده سروسهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه