گنجور

شمارهٔ ۳۹۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

فریاد نمی رسند فریاد

از دست ستمگران بیداد

جان در سر عشق کرد و شیرین

در گوش نکرد شور فرهاد

اطراف جهان پر از پری روی

چون دیده بدوزد آدمیزاد

مسکین چه کند دگر گرفتار

تسلیم چو در کمند افتاد

تا صبر حجاب عشق گردد

عقل آمد و پیش من بَراِستاد

ناگاه فتاد آتش عشق

در خرمن عقل و داد بر باد

من می خواهم که دامن صبر

از دست دهم نمی توان داد

بدنامی دل نمی پسندم

در صحبت صبر سست بنیاد

تا جان داری نزاریا بیش

هرگز نکنی ز دل دگر یاد

خود می دانی که در همه عمر

یک لحظه نبوده ای از او شاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام