گنجور

 
حکیم نزاری

فریاد نمی رسند فریاد

از دست ستمگران بیداد

جان در سر عشق کرد و شیرین

در گوش نکرد شور فرهاد

اطراف جهان پر از پری روی

چون دیده بدوزد آدمیزاد

مسکین چه کند دگر گرفتار

تسلیم چو در کمند افتاد

تا صبر حجاب عشق گردد

عقل آمد و پیش من بَراِستاد

ناگاه فتاد آتش عشق

در خرمن عقل و داد بر باد

من می خواهم که دامن صبر

از دست دهم نمی توان داد

بدنامی دل نمی پسندم

در صحبت صبر سست بنیاد

تا جان داری نزاریا بیش

هرگز نکنی ز دل دگر یاد

خود می دانی که در همه عمر

یک لحظه نبوده ای از او شاد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

ای خاصه شاه شرق فریاد

چرخم بکشد همی ز بیداد

نابسته دری ز محنت من

صد در ز بلا و رنج بگشاد

بی‌محنت نیستم زمانی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
قوامی رازی

ای زلف تو همچو شاخ شمشاد

وی قد تو همچو سرو آزاد

هر چند مرا زهر دو رنج است

بااین همه تا بود چنین باد

اشک من و روی خویشتن بین

[...]

انوری

از بس که کشیدم از تو بیداد

از دست تو آمدم به فریاد

فریاد از آن کنم که آمد

بر من ز تو ای نگار بیداد

داد از دل پر طمع چه دارم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

از عشوه روزگار فریاد

کو خود ز وفا نمی کند یاد

آباد بر آن کسی که او هست

از بندگی زمانه آزاد

بر عمر مساز تکیه چون هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه