گنجور

شمارهٔ ۳۹۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مصحف به فال باز گرفتم ز بامداد

برفور السلام علیکم جواب داد

کردم از این سعادت کلی سپاس و شکر

گشتم از این بشارت عظما عظیم شاد

بختم از این نوید برآورد سر ز خواب

عقلم بر این دلیل اساسی دگر نهاد

بر نام قاصدی که فرستاده ام به دوست

فالی زدم که مقدم قاصد به خیر داد

من خود نیازمندی خود عرضه میکنم

هر روز چند بار به دست ، بر یدِ باد

این بس که یاد ما گذرد بر زبان دوست

ما را چه حد آن که از ایشان کنیم یاد

ما را ز دوستان خدا یک نظر تمام

آن است هر چه هست اگر تن دهی به داد

بختش دگر ز خواب عدم بر نداشت سر

هر کو ز چشم همت ایشان بیوفتاد

با خود نیامده ست نزاری مستمند

زان شب که یار مست کمینی برو گشاد

زان وقت باز عکس خیال جمال دوست

تا چشم باز کرد به پیشش برایستاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام