گنجور

 
حکیم نزاری

مصحف به فال باز گرفتم ز بامداد

برفور السلام علیکم جواب داد

کردم از این سعادت کلی سپاس و شکر

گشتم از این بشارت عظما عظیم شاد

بختم از این نوید برآورد سر ز خواب

عقلم بر این دلیل اساسی دگر نهاد

بر نام قاصدی که فرستاده ام به دوست

فالی زدم که مقدم قاصد به خیر داد

من خود نیازمندی خود عرضه میکنم

هر روز چند بار به دست ، بر یدِ باد

این بس که یاد ما گذرد بر زبان دوست

ما را چه حد آن که از ایشان کنیم یاد

ما را ز دوستان خدا یک نظر تمام

آن است هر چه هست اگر تن دهی به داد

بختش دگر ز خواب عدم بر نداشت سر

هر کو ز چشم همت ایشان بیوفتاد

با خود نیامده ست نزاری مستمند

زان شب که یار مست کمینی برو گشاد

زان وقت باز عکس خیال جمال دوست

تا چشم باز کرد به پیشش برایستاد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

نرگس نگر، چگونه همی عاشقی کند

بر چشمکان آن صنم خَلُّخی‌نژاد

گویی مگر کسی بشد، از آب زعفران

انگشت زرد کرد و به کافور بر نهاد

فرخی سیستانی

از باغ باد بوی گل آورد بامداد

وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد

گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من

آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد

خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود

[...]

ازرقی هروی

یک نیمه عمر خویش ببیهودگی بباد

دادیم و ساعتی نشدیم از زمانه شاد

از گشت آسمانی و تقدیر ایزدی

برکس چنین نباشد و برکس چنین مباد

یا روزگار کینه کش از مرد دانشست

[...]

قطران تبریزی

تا آفریدگار مرا رای و هوش داد

بی کس ترم نیاید از خویشتن بیاد

آن روزگار شیرین چون باد بر گذشت

این روزگار تلخ همان بگذرد چو باد

گر باز روزگار مساعد شود مرا

[...]

لبیبی

غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد

بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد

گفتا که پنجپایک و غوک و مکل بکوب

در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه