گنجور

 
حکیم نزاری

قد قامت الصّلات برآمد ز بامداد

برخیز ساقیا بستان از مدام داد

گر بر حلال زاده حرام است خون رز

پس آب و نان حرام بود بر حرام زاد

بگذار تا نماز کند اقضی القضات

برنه پیاله ای به کفش تا سلام داد

بسیار در محامد رز شعر گفته اند

من نیز هم ولیک ندارم تمام یاد

دهقان که در عمارت رز سعی می کند

عمرش مدام باشد و بختش مدام باد

از خنب خانه می دمد این خوش نفس نسیم

یا از بهشت می وزد این خوش خرام باد

شادم به قرض دادن و دادن به وجه می

چون من کسی که دید که باشد به وام شاد

کلّی طمع ببر ز عوانان نزاریا

رو کرد کان دهر نه این ها کدام زاد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

نرگس نگر، چگونه همی عاشقی کند

بر چشمکان آن صنم خَلُّخی‌نژاد

گویی مگر کسی بشد، از آب زعفران

انگشت زرد کرد و به کافور بر نهاد

فرخی سیستانی

از باغ باد بوی گل آورد بامداد

وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد

گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من

آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد

خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود

[...]

ازرقی هروی

یک نیمه عمر خویش ببیهودگی بباد

دادیم و ساعتی نشدیم از زمانه شاد

از گشت آسمانی و تقدیر ایزدی

برکس چنین نباشد و برکس چنین مباد

یا روزگار کینه کش از مرد دانشست

[...]

قطران تبریزی

تا آفریدگار مرا رای و هوش داد

بی کس ترم نیاید از خویشتن بیاد

آن روزگار شیرین چون باد بر گذشت

این روزگار تلخ همان بگذرد چو باد

گر باز روزگار مساعد شود مرا

[...]

لبیبی

غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد

بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد

گفتا که پنجپایک و غوک و مکل بکوب

در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه