گنجور

 
حکیم نزاری

خوش تر از عشق پرستی به جهان کاری نیست

جان ندارد که دلش از پی دل داری نیست

هم دم دیو به از مونس خود ، خود بودن

آدمی نیست حقیقت که پری داری نیست

نشود عافیت و عشق مسلّم کس را

هر دو با هم مطلب ، نیست به هم آری نیست

هر کجا نی شکری زهر گیاهی با اوست

هیچ گل نیست که بر دامن او خاری نیست

مار اگر بر سر گنج است چه شاید کردن

گنج بی مار بود نیک مرا باری نیست

یار شایسته ندارد کس وگر دارد نیز

اغلب آن است که بی صحبت اغیاری نیست

من خودم آن روز نخواهم که شب آید بر من

کان شب اندر نظرم تا به سحر یاری نیست

خون بخورده ست نزاری و نخورده ست بری

شاخ عشق است که از عیش بر او باری نیست

عشق بگذار گر آسایش خود می طلبی

زان که در عشق ز آسودگی آثاری نیست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

رهِ عشّاق سپردن به دل آزاری نیست

جز به دل سوزی و دل جویی و دل داری نیست

چه کنم با دل شوریده که از بدو وجود

مست جامی ست که امّید به هشیاری نیست

چون تبرّا و تولّا به مشعبد گهِ عشق

[...]

ناصر بخارایی

همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست

نارون را چو قدت چهرهٔ گلناری نیست

ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است

بده آن باده که مستم، سر هشیاری نیست

نبود شمع صفت همنفس مجلس خاص

[...]

صائب تبریزی

با شکرخنده خوبان، نمک یاری نیست

گل این باغچه را رنگ وفاداری نیست

آنچنان داد ستم ده که خجالت نکشی

خنده بر تیغ زند زخم اگر کاری نیست

بوی خون از دهن شیشه می می آید

[...]

رفیق اصفهانی

جز جفاکار تو با من ز جفا کاری نیست

مکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست

شد دلم خون ز غم و دلبر بی رحم مرا

رسم دلجویی و آئین وفاداری نیست

ماجرای دل پرخون به که گویم که کسی

[...]

فروغی بسطامی

ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست

مردم آزارتر از چشم تو بیماری نیست

باز در فکر اسیران کهن افتادی

به کمند تو مگر تازه گرفتاری نیست

کی تواند که به سر تاج سلیمانی زد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه