گنجور

شمارهٔ ۲۵۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بس است مونسِ جانم خیالِ طلعتِ دوست

که قانعم به خیالش ببین که رخ چه نکوست

به هر چه در نگرم رویِ دوست می‌بینم

مگر به دیده درون است بل که دیده خود اوست

نسیمِ دوست رساند به من صبا هر شب

حیاتِ جانم از آن خوش نسیمِ عنبر بوست

دلم ز شوقِ تو یک تاست در وفاداری

ولیک قامتم از محنتِ فراق دو توست

به گل نگه نکند باز بلبلِ عاشق

ز پرده گر به در آید بتم چو غنچه ز پوست

چرا زخویِ بدش سرزنش کنند مرا

بتی بدان همه خوبی چه باشد ار بدخوست

عذابِ شیفتگان نیز مصلحت بین است

که بی غرض نبود سرزنش ز دشمن و دوست

به هیچ وجه ندارم سرِ نصیحتِ خلق

ملامتِ دلِ عشّاق نیز بی‌هده گوست

ز مردمان چه حکایت کنم به نا واجب

که هر چه بر دل و جانِ نزاری است ازوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام