گنجور

 
حکیم نزاری

به دیدار توام چندان نیازست

که شرحش چون شبِ هجران درازست

دگر خوابم نمی گیرد که تا روز

همه شب چشمم از اندیشه بازست

نیازم در نمی گیرد همانا

درِ امّید مشتاقان فرازست

تو می دانی و من اسرار معلوم

کسی دیگر نداند کاین چه رازست

وفا می کن که جانِ اهل معنی

فدایِ راهِ یارِ پاک بازست

بناز از کام رانی بر جوانی

که بر ماهت به خوبی جای نازست

مرا بر صبر تلقین می کند عقل

ولیکن عشق می گوید مجازست

برآید کارها بی سعی مخلوق

نیاز بی دلان با بی نیازست

ز مولا استعانت کن نزاری

که در هر حال مولا کارسازست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

امید وصل تو کاری درازست

امید الحق نشیبی بی‌فرازست

طمع را بر تو دندان گرچه کندست

تمنا را زبان باری درازست

ره بیرون شد از عشقت ندانم

[...]

نظامی

رهی خواهی شدن کان ره دراز‌ست

به بی‌برگی مشو بی‌برگ و ساز‌ست

اوحدی

مپیچ اندر سر زلفم، که گازست

ازو بگذر، که کار او درازست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه