گنجور

شمارهٔ ۲۱۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

به روزگار شبی گر دهد وصالم دست

خروس بانگ برارد سبک نباید جست

ستیزه ی شب وصل آمدست روز فراق

مدارِ دور بر این نقطه می رود پیوست

چو هیچ ماهرخی نیست بی رقیب و ذنب

چرا رضا ندهم بر قضا به حکم الست

میان ما و غم دوست در خروج و دخول

به جان دوست اگر هیچ امتناعی هست

رقیب گفت برفتی و توبه بشکستی

که دور چشم بد از توبه ی تو توبه پرست

ز درد طعنه ی او گفتمش تو را چه زیان

اگر درست بود توبه ی من ار بشکست

جهانیان بشنیدند و آفرین کردند

زهی نزاری قلّاشِ رندِ عاشقِ مست

قلندری ام وشنگوَلی و خراباتی

به زور، زهدی بر خود نمیتوانم بست

بسا که در حقِ ما محتسب چو صبحِ نخست

دروغ گفت ولیکن به راستی بنشست

همان به است که انصاف خویشتن بدهم

که بی جواز ره از باژخواه نتوان رست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام