گنجور

 
حکیم نزاری

مرا بی باده مستی بر دوام است

ز جایی دیگرم در سر مدام است

اگر عاشق به می مست است هیهات

هنوزش گر بجوشانند خام است

مرا باری ز ساقی هوش رفته ست

خنک او را که پروایش به جام است

کسی را دوست میدارم که نه می

که گر آبی خورم بی او حرام است

به ناکام از چه هجرت کردم از دوست

هنوزم بوی وصل اندر مشام است

چه میگویم که درعین وصالش

اگر من نیستم دل هست کام است

حجاب عاشقان زندان نفس است

که روزی چندشان در وی مقام است

از آن جا بگذری آری چه گویم

همین مقدار دانا را تمام است

خوشا اقلیم درویشی که دایم

چو ملک لایزالی بر نظام است

به همت ملک درویشی گرفتیم

کمال این است و بس دیگر کدام است

فراغت گوشه ایی از عالم عشق

به از ملک سحر تا ملک شام است

بنازم جان مستی را که گفته ست

چو عشق آمد چه جای ننگ و نام است

به جان مشتاق اویم تا شنودم

تو خورشیدی و سلطانت غلام است

دلم با من شبی گفت اندرین عهد

همام انصاف را صاحب کلام است

به دل گفتم مگر کز بدو فطرت

نزاری را تمنای همام است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
باباطاهر

اگر دل دلبر و دلبر کدام است؟

وگر دلبر دل و دل را چه نام است؟

دل و دلبر بهم آمیته وینم

ندونم دل که و دلبر کدام است

عطار

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۵ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
اثیر اخسیکتی

مدامم ده، که ایامم مدام است

شکار عیش را، ایام دام است

بیاور باده ئی، کز وی دو قطره

خرابی دو عالم را تمام است

چه در بند حریفی، باده را باش

[...]

همام تبریزی

تو سلطانی و خورشیدت غلام است

نظر جز بر چنین صورت حرام است

ورای حسن در روی تو چیزی‌ست

نمی‌داند کسی کان را چه نام است

اگر جان را بهشتی در جهان هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه