گنجور

شمارهٔ ۱۳۷۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ما از غم تو شدیم سودایی

ای دوست چرا دمی نمی‌آیی

بر ما گذری نمیکنی گه گه

ور می‌گذری دمی نمی‌پایی

تا تو نظری به ما و من کردی

ماهیّت ما برون شد از مایی

جایی که منیِّ عشق بنشیند

برخیزد از آن منی همه مایی

تا امر نشد ز ابتدا فایض

بر عقل، نشد سَمَر به دانایی

بیزار ز ما و من شدیم آخر

یعنی ز منافقی و رعنایی

شاید که به طعنه دشمنان گویند

ای دوست به دوستان نمی‌شایی

منظورِ تو یار با تو بنماید

گر آینه ی وجود بزدایی

ارواح جنود شد جنود ارواح

تو بر سرِ کارِ خویشتن رایی

خم‌خانه ی می به خانقه گیری

گر خانه ی معرفت بیارایی

پالونه بیار و می به راوق کن

تا چند به دیده خون بپالایی

پیرامنِ مصلحت نگردی بیش

گر دامن معصیت نیالایی

زنّارِ مغان اگر نمی‌بندم

بی‌بهره‌ام از بتانِ یغمایی

آن قصّه‌ شنیده‌ام که بعد از حج

بر بت صلیب شیخ صنعایی

بر شیوه ی او نزاریا کردی

پیرانه سر اقتدا به برنایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام